آمد و روبرویم ایستاد،چشمهایش را بست...


بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد...


سفیدی چشم هایش از سفیدی برف ها یکدست تر و سبکتر بود...


بهد سیاهی چشم هایش را دوخت به من...


گفت دوستم داری...؟


گفتم همیشه دوستت داشته ام...


گفت فقط فقط من را دوست داری...؟


گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم...


گفت دروغ میگویی...گفتم راست میگویی...


آن وقت راهش را کشید و رفت...حالا من ایستاده ام اینجا...


منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف


 معشوقش حرفی بزند...


این مساله ی خیلی مهمی است که دخترها نمیتوانند به راحتی درکش


 کنند...


عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی،دروغ گفته


 باشد...